زندگی ویرانگر خاطره هاست تا شقایق هست زندگی باید کرد...
گفت : بگو برای چه زنده ای ؟!!
گفتم :
برای هیچ ...
در حالی که دلم فریاد می زد بگو برای تو ...
ای کاش زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودنم را آنقدر طولانی می کردم که برای بی تو بودن وقتی
نمی ماند...
ای کاش خدا سه چیز را نمی آفرید :
۱- عشق
۲- غرور
۳- دروغ
تا هیچ انسانی برای عشق در اوج غرور دروغ نمی گفت...
روزی که الفبای زندگی را آموختم گمان می کردم که عشق پنج نقطه بیشتر ندارد اما عاشق که شدم
فهمیدم هر نقطه در عالم هزاران نکته در عشق ورزی است.
اگر حال بیماری که منتظر معجزه ی شفاست میدانی این را هم بدان که :
آن بیمار منم و آن معجزه تویی !!!...
ثانیه ها ناچیزند و دقیقه ها در خاطرم نیست
ساعت ها را نمی دانم و روزها را نشمرده ام
و ماه ها را نیز ...
اما فصل ها در خاطرم خوب نقش بسته اند :
فصلی که آمدی پائیز
فصلی که پیوستی زمستان
فصلی که رفتی بهار
فصلی که فراموش شدی تابستان
سر کلاس ریاضی بودیم استاد دو خط موازی پای تخته سیاه کشید
خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد
خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و او هم عاشقش شد
در همین هنگام ناگهان استاد فریاد زد و گفت :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند ...
تو زندگی اینو یاد بگیر : مهم نیست تو زندگی چی داری مهم اینه که چه کسی رو داری ؟
یاد بگیر : به داشته هات فکر کنی نه به نداشته هات ...
راستی یه سوال ؟!
چرا همه عاشقا باید مجنون باشن و معشوقا لیلی ؟! چرا نباید یه مرد به خاطر عشش اشک بریزه ؟!
بهم گفتن مسواک زدن و چای خوردن بهتر از دیوونه بودنه ؟!
هیچ وقت کلمه ی عشق رو با خط خوش ننویس چون هوس بازان بهش تجاوز می کنن هیچ وقت جلوی حسود عشق رو با
همه وجودت نگو چون عشقت واسه خودته ...
نمی خوام زیاد سرتو درد بیارم اما :
راستی ...
اگه یه روز تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند ...
اگه یه روز ولت کردن و خیانت دیدی بدون با تو بودن لیاقت می خواد ...
![]()
میدونی چقدر تنهایی سخته که تو همیشه من را در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی تنهایم گذاشتی؟ میدونی که چقدر وجودت منو سوزونده ؟ میدونی چقدر می خواستمت؟ ولی تو فقط تنهام گذاشتی و ... پس به خاطر تنهاییم تنها این تنهاییم را بخوان تا تو هم تنها شوی در تنهایی ...!!!
« به نام تنهاترین لحظه های تنهایی »
دوستت داشتم میدونی چرا ؟ چون حس می کردم با عشق تو وجود من زنده شده . چون با وجود تو حس می کردم که دوباره متولد شدم . یه احساسی که تو هیچوقت نفهمیدی میدونی یعنی چی ؟ می کردم که دوباره متولد شدم. یه احساسی که تو هیچ وقت نفهمیدی میدونی یعنی چی؟یعنی هرچی عشق و احساس داشتم به پات ریختم. تو هم تظاهر کردی که کم نیاری. به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد. آنقدر لایق دونستمت که دودستی قلبم رو تقدیمت کردم. تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دودستی اون رو چسبیدی و گفتی: که خوب ازش مراقبت میکنم . مطمئن باش خوبجایی سپردیش ...
برای خوندن بقیش روی بقیه ی مطلب کلیک کن...